تبلیغات اینترنتیclose
اشعار نیمایی شیون فومنی-2
پیچک ( شیون فومنی )
شعر و ادب پارسی( سیداحمد میر فخری نژاد)




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت




16

آنک

سهمی از ستاره
وهمی از ماهت داده اند
هر چند
چشمان سیاهت داده اند ...

آنک: مرکّب از آن و ک
به تفألی از حضرت حافظ خواستار نام دخترانه ای شدم
خواجه فرمودند:
شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد
با ارادت آن را که به معنی جوهره و محتوای وجودی هر کس است برداشته
کاف تحبیب به آن افزودم و شد آنک ... که دخترکم نامدار شود.

 

شیون فومنی

 

 17

 

تاسیان

به خانه می رسم.
پای اجاقی نیم سوز
به لحظه های رفتنت
می اندیشم
آه ...
چه سردم می کند
این آتش
تاسیان واژه ایست محلی در لهجه ی گیلک
و آن به حالتی اطلاق می شود که انسان بی همدمِ دلخواهش لحظه های دغدغه انگیزی را سپری می کند.

 


شیون فومنی

18


دورتر از خویش

چه می کنی
در چنبر پرچانگی ها
چون واژگانی شنیده
می درنگی بی شتاب
می شتابی بی درنگ
نمی گریزی
در هجرانی تشویش
در التقاطی ناموزن
خراشیدنت را
خروش می نمایانی
دورتر از خویش
بیندیش
عمقی نخواهی داشت
در نزدیکی های خویش ...

  

شیون فومنی

 19

سرشاری


عشق تو
فصل نمی شناسد
چرا مأیوس بمیرد
خرسند تو
در باغ های بی گُل
پروانه
می نشیند
بر لبخند تو.

 


شیون فومنی

 20

شیار


چیزی درونم را
وانمی گذارد
گندمم گویی
گرسنه ی خاک های خیال
فروافتاده
از منقاری سرخ
در شیار این شور ...
به گاهی که
خاموش می اندیشم
به انسان
غریبه نیستم
با هیچ کجای این
جهان

 


شیون فومنی

 21


صبوری


سرشاری
از ترانه ی دیدار
خیابان کوچک است
دنیا کوچک است
دلتنگی ات
بزرگ تر از همشهریانست
می دانم.
توقّف کن
چراغ سرِ چهارراه
قرمز است ...

 

شیون فومنی

 

22
 

پایانه

بنویس:
بر سنگی که خاکش خواهد خورد
بر خاکی که بادش خواهد برد:
انسان
واقعیت واپسینِ آغاز است
در پایانه ی راهی
که از رفتن
باز می ایستد

 


شیون فومنی

 

23


خویشی

جریانی دارم در تو
چون در شیار
بذر
تو مرا
می رویانی
و من ترا
به سبزی
تن می پوشانم

 

 شیون فومنی

 

24


جهان و انسان

برکه ایست
جهان
با موجاب های زیبایش
کودکی ست
انسان
با سنگ ریزه هایش
آه ...
تصویرِ چه بسیار گردابی
فراچنگ من است
نمی گذارد این
بی دین
این
زمین ...

 


شیون فومنی

 

25

شیطنت

کودک است شعر
پنجره ام
خیالش را
سنگی می پراند
در من
خرده ریزم را
می روبد
ستاره

 


شیون فومنی

 26

 

کلمات


بوسه کن
محبت را
لب های عشق بزرگ است
بیم آن می رود
کلمات
در پُستخانه ها
پیرتر شوند.

 

 

شیون فومنی

 

 27

 


می خواهمت

 

عاشق است مه
معشوق است
درّه
دلشوره هایم را می سراید
توکای جوان
بر مازوی پیر
می خواهمت
می خواهمت
چون نرینه ی مِه
درّه های دشوار را ...

 


شیون فومنی

 

 28


نازکانه


نمک عشق کجاست؟
زخم
برداشت دل از
بردن نام چاقو.

 


شیون فومنی

 

 29

 

نه

نمی خواهم
در هیاهوی گیلکانه ات
مومیایی شوم
با دهانی بومی
و انبانی از واژگانی مرطوب
نه ... نمی خواهم
سینه به سینه سرگردانِ شالیزارانت باشم
رویاهایم را
در سایه گیر جنگل
زمینگیر می بینم
دریا
توفانی ام نمی کند.
بدرود گیلان عزیز
بدرود
این قویِ دل آزاد
دیگر
فراخوانده شده است
به تنهاییِ جهانیِ خویش
کاشته می شوم
در زاهدان خاک
زندانی ام می کند
زیبایی
اینک
زمین از آنِ من است
انسان از آنِ من است
آه ... من
خود پیراهن یوسفم
یعقوبم
روزگاران است روزگاران است روزگاران

 

 

شیون فومنی

 

 30


مرور

زنی
در آستانه ی زایمان عشق
رهایش کنید
رهایش کنید
می ترسم
از او زاده شوم
دوباره ...

 

 

شیون فومنی




امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت