تبلیغات اینترنتیclose
اشعار شیون فومنی-4
پیچک ( شیون فومنی )
شعر و ادب پارسی( سیداحمد میر فخری نژاد)




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

می خزی در پس اوهام

ای دوست که ظرفیّت دریا داری 
تو به اندازه ی تنهایی من جا داری

می شود از ستم ثانیه ها در تو گریخت 
غفلت قلّه فراموشی صحرا داری

هرچه جاریست پُر از سرکشی سایه ی توست 
خلوت نخلی و از زمزمه خرما داری

همه با اهل نظر چشم تو جز راست نگفت 
نفسی شُسته تر از آینه ی ما داری

آسمانگیر تر از پنجره بودیم و گذشت 
مگرم باز به پرسیدن گُل واداری

به دو چشمت که در آیینه ی آفاق خیال 
مثل پرواز دو گنجشک تماشا داری

در منش ریز که چون جام، تمامی دهنم 
در سبوی نفست خلسه دوبالا داری

می خزی در پسٍ اوهامِ همه کودکی ام 
هله خلخالِ مهِ خاطره در پا داری

مدد از باطن آن پیر بگیرم که ستوده 
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری


شیون فومنی

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-4, | بازديد : 90

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

چگور

به زخمه ای که به زخمت زدم چگور شدی 
زبان زمزمه ی زندگان گور شدی

فشردمت به خیال شبانه در آغوش 
چکیدی از غزلم چکه چکه نور شدی

گرفت یاسِ تنت رعشه های دستم را 
برای سر زدن از کوچه ناصبور شدی

از این گریوه مگر تنگه تنگه بگریزی 
غبار قافله ی گردبادِ دور شدی

تراش بوسه گرفتی چو شبنم از لب عشق 
زلال جامه شدی نه خدا ... بلور شدی

درآمدی به تماشای روشنایی خویش 
به چشم آینه ها غایب از حضور شدی

تن تو این همه لاله نداشت وقت بهار 
گداخت جان تو از بوسه ام تنور شدی

درآمدی به برم با دو چشم فانوسی 
چو گربه در شب شیدایی ام سمور شدی

نمی شد از سرِ شیون هوای باغ به دور 
به دست برگ خزان برگه ی عبور شدی

 

شیون فومنی

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-4, | بازديد : 167

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

میوه ی بی برگی خاک

 

در اندوه خاموشی آن قمری کوکوزن
زنده یاد مهدی اخوان ثالث م.امید
آه...
آن شوریده رنگ پیر
چنگی اوقات غافلگیر
بی که خورشیدش
بتاباند
به شیرین تابه ی لاله
یا نه
بارانش
فرو شوید لب از
خشخاش تبخاله
در بدخشان صبوری
پاره لعلی بود
سنگ زیرینی اگر نه
آتش آوارگی را
طُرفه نعلی بود
غنچه
غنچه
باغ را
خونین دهان خندید
بادهانِ زخم
خوشتر می توان خندید
گل همان خندید و
ما
زیباترش دیدیم
گر چه رنگ آمیز
در پائیز
خنده های آخرش دیدیم...
مرگ چیزی نیست
آری گفت
روزی
آن اهورا زاده ی بی مرگ
گفت: پنداری که می راند
به رود باد
کاهنی
در قایقی از برگ
هر دو پی سوز نگاهش
نذر شعر و
روشنایی بود
با لبش زرتشت
نیما واره می فرمود:
پشت چیناب پگاه سایه خواهی ها
خواب زرد خیزران خسته از رفتار
لحظه ی پژمردن موج است
لحظه ی پرپر زدن
در خلوت آبی ترین آواز ماهی ها
گفت:
چشمش پر تبسّم بود
در افقهای سفر
آینده اش
گُم بود
مرگ چیزی نیست
شیهه ی اسب سیاهی می تواند باشد
این نفرینی آدم
شیهه ی اسب سیاهی
پشت ابرستان بادآباد آها
دَم
گفت: پنداری
خودآن آه و
خود آن دم بود
هر چه بود آن بی طپش نبض گل احساس
آدم بود
عشق ورز مهربانی های
عالم بود
گفت: تأکیدش به شبنم بود
گردش آهی است
از سویی
که خواهد بردنش
پرواز مشتی قاصدک
سویی
یا بخالی درّه ای
مرغی برآرد وای
یا بوفی کشد
غویی
بی که تصویری توانی دید
در آئینه ی تدلیس
با تو گوید ناخبر
وامانده سنگی:
هیس
تو بگردانی سری
پایان پذیرد رنج
خالی از تو
پرسشی ماند
به نطع خاکی شطرنج
.....
لیک شاعر
زاده ی بی مرگی خاک است
تلخ یا شیرین
میوه ی بی برگی خاک است...

 

 

شیون فومنی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-4, | بازديد : 96

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

از جنگل های ماسال

 

باد می توفد

دورتر می ماند
از برودت این بن بست.
چهارپایانی می روند و
شبانی نمی آید
خشنود نیستم
از ناگهانی سفر اشک
دامن
به دامن
در می غلتم
دور از دست
کوهی که دورتر از
غرور گیاهی اش
ایستاده
به اکنون
پهلوانی است مرده
دیگر
پهلوانی مرده
که بارانها را
آوازیست بیهوده
با دهانش
یخپاره ایست
این سرد سال .
به دریا گذاری
پُر نم
می رانم
انگار ...
تنه ی قایقم را
از جنگلهای ماسال
تراشیده اند

 

شیون فومنی

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-4, | بازديد : 169

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی


رباعی

ققنوس دگر

تا در نرسد شبی به کابوس دگر
پیراهن شعله گشت فانوس دگر

این طرفه نگر که زیر خاکستر ماه
در بیضه ی آتش است ققنوس دگر

 

شیون فومنی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-4, | بازديد : 94

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی


دوبیتی
چه پنهام دارم

زبان شمشیر دشمن افکنم شد
ز بی باکی کفن پیراهنم شد

چه پنهان دارم احوال دلم را
دهن زخم نمایان تنم شد

 

شیون فومنی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-4, | بازديد : 85

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

از من بنوش

بنشین که از بی ریایی این گوشه همتا ندارد 
این گوشه ی بی ریا را آغوش دنیا ندارد

اینجا بلند آستانست بر آستینش نظر نیست 
تالار تنهاییِ من پایین و بالا ندارد

چشمم رواق جبلّی ست آیینه زار تجلّی ست 
هر گوشه خواهی فرودآی ... اینجا و آنجا ندارد

بنشین حریف گناهم بنشین به عیشی فراهم 
بنشین که در بازی عشق شیدادلم پا ندارد

پیدا نشد هرچه کرد دیگر کجا را بگردم؟ 
آخر خیابان این شهر یک چشم گیرا ندارد

با خودستیزم تو کردی مردم گریزم تو کردی 
تقصیرِ این کرده ها را چشم تو تنها ندارد

گیسو گرفت ابروان بست در چنبرِ بازوان بست 
آری چنان پُر توان بست تدبیر کس وا ندارد

اکنون تو هستی غزل هست آیینه ام در بغل هست 
این لانه ی از تو خالی ورنه ... تماشا ندارد

مگذار اکنون بمیرد اندوه آینده گیرد 
فردای ما بر کف دست خطهای خوانا ندارد

از تلخ و شور تمنّا یک کاسه کردم تنم را 
از من بنوش و بنوشان ... برکه بفرما ندارد

 


شیون فومنی

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-4, | بازديد : 97

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

از تو می گویند

در زمینِ بی زمانی ناکجا آبادی ام 
شهروند روستای هرچه بادابادی ام

سوی بی سویی دوخلسه مانده تا ژرفای خواب 
پشت خلوت هاست آری پرسه ی اجدادی ام

گندمی تو کشتزاران از تو سرشار طلاست 
جز به بوی تو نگردد آسیاب بادی ام

حس نزدیکی آهو بوده ام با خون دشت 
در میان حلقه ی آب و علف بنهادی ام

چشمهای مهربانی از نظر دورم نداشت 
ای بغل آیینه تن آغوش ها بگشادی ام

چیست در رویای بادآوازِ شب هنگامِ عشق 
آبشار زلف تو بر شانه ی شمشادی ام

سنگ بودم مُردگی می رفت تا خاکم کند 
با دمِ گُلسنگی ات دنیای دیگر دادی ام

از پری زادانِ شعرآغاز روزِ خلقتی 
با خیالت دیوبندِ قلعه ی آزادی ام

گوش دار اینک زمان از من نمکگیر صداست 
در صدف های تهی از شورِ دریا زادی ام

بیستون مضمون شیرینی ندارد شوخ من 
موشکافِ حیرت آمد تیشه ی فرهادی ام

تاب خوار جمعه ی جنجالی ام چون کوچه باغ 
روح تعطیلی است در رفتار کودکشادی ام

پیش آتش بازی چشمت، زمستان قصه ایست 
از تو می گویند پیرانِ شبِ آبادی ام ...

 

شیون فومنی

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-4, | بازديد : 93

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

تو ماه باش

مباش سبزه که در خوابِ تو چرا بکنند 
ترا که پوشش سبزی علف صدا بکنند

یله به خاک تو پهلو زنند گلّه ی سیر 
به سایه سار خیال تو خوابها بکنند

خدای را مشو از راه همنوایی عشق 
که در نیِ نَفَسَت بیدلان هوا بکنند

ترا به گاوچرِ میل هر علفخواری 
همین به سایه ی تسلیم خود رضا بکنند

تو اهل ریشه نئی خاک را زمین بگذار 
که این تکیده تنان ریشه نابجا بکنند

کدام ریشه چه دشتی تو اهل پروازی 
مکن که با تو از این دست ناروا بکنند

گیاه زنده دلی در زمین نمی روید 
بیا که سبز ترا در صدای ما بکنند

درآ به چاه من ای ماه ماهِ نخشبی ام 
مکن که در شب گودالی ات فنا بکنند

هنوز گمشده ام در غبار دلتنگی 
مکن که آینه ام را دوباره ها بکنند

تو ماه باش و بتابان مرا که مهجوران 
پلنگ شیردلی در شبت رها بکنند

ببال در نفس بامدادی شیون 
مباش سبزه که در خوابِ تو چرا بکنند...

 

شیون فومنی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-4, | بازديد : 84

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

کافر مسلمان

سجّاده کردم سفره را در سجده بر نان پاره ای 
طاعت به جا آورده ام با کفرِ ایمان واره ای

نام آورِ نان آمدم کافرمسلمان آمدم 
در گریه پنهان آمدم چون خنده ی بدکاره ای

خیل ولایتخواه من طغیانگرِ گمراهِ من 
عیسی ادا رجّاله ای مریم نما پتیاره ای

در اشک توفان تازِ من دریا به قُطر قطره ای 
در آهِ گردون گردِ من هفت آسمان سیّاره ای

چندی شررخیز آمدم از شعله لبریز آمدم 
آتش برانگیز آمدم از حبسِ سنگِ خاره ای

در محشرِ شیطانی ام شیطان خدای شیطنت 
در خلقتم آدم فریب حوّای گندمخواره ای

زانو به زانوی زمان پهلو نشینم با زمین 
در من شناور لحظه ها چون بی ثمریخپاره ای

تا در چرای سبزه ها آهو زبان فهمم شود 
بازآفریدم واژه را در دفتر جوباره ای

با شبروان سر می کنم در خرقه وار بی سری 
از هاله ی آهِ سحر بر سر مرا دستاره ای

در جُلجتای جان من هر دم اناالحق زن درخت 
بر نیل گُلبانگم روان نوزادِ بی گهواره ای

از من تواضع چون سپر در یورش سرنیزه نیست 
بردار خونم سربدار سرکش تر از فوّاره ای

شیون مبادا دم زنی با همدمان بی دردِ عشق 
پندارِ عاشق مردنت از زندگی انگاره ای

 


شیون فومنی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-4, | بازديد : 251

صفحه قبل 1 صفحه بعد