تبلیغات اینترنتیclose
اشعار شیون فومنی-3
پیچک ( شیون فومنی )
شعر و ادب پارسی( سیداحمد میر فخری نژاد)




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

برای بردن تو

شب عروسی تو عشق را کفن کردند 
ترا به حجله ی خون سوگوار من کردند

زِ چشمم آینه هایت مگر بیندازند 
کتان کهنه ی مهتابی ات به تن کردند

شکوه نغمه ی من رنگ و بوی نوحه گرفت 
خجسته قُمری شعرِ مرا زغن کردند

از اینکه خار عَطَشکامی ات نیازارد 
به پیشواز تو در هر قدم چمن کردند

چه زود روح بیابان دمیده شد در تو 
به سبزه های تو تنجامه ی گَوَن کردند

شبِ محاقِ تو حیرانیِ خدایان را 
ستاره ها همه انگشت در دهن کردند

بَدَل به آهِ دِلم لاله های کوه شدند 
کنار برکه ی آیینه انجمن کردند

هویّتِ غم خاک تو هرکجایی شد 
غریبه ها همه در خانه ات وطن کردند

غزالِ غربتی ام تا غزل غریب شود 
برای بردن تو از طلا رسن کردند

تراش داده ی شعر منی که شیون را 
به بیستون خیال تو کوهکن کردند

 


شیون فومنی

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-3, | بازديد : 94

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی


همه تن آبی ام

عزیزِ سیب های طالقانم دوستدارم کو 
میان کوچه های رشت جاپایِ نگارم کو

بغل پرورده ی آلالِگانِ دُرفَک آغوشم 
یکی برفابگون نهری که جوشد از کنارم کو

صبا با های هایم دیلمانی شروه ای دارد 
مبارک خوانیِ زرده ملیجه در بهارم کو

همه تن آبی ام می آیم از رویای کوهستان 
پُرم از درّه ی آغوش زیتون رودبارم کو

چه مایه عاشقی آموخت سروِهرزویل از من 
بهار سبز پوشان عطش را برگ و بارم کو

مگر از باد منجیلم سرشتند اینکه در هردم 
دوان از دشت می پرسم دیارم کو دیارم کو

اگر با خاک همدستم به دامان که آویزم 
وگر پا در رکاب باد می را نم غبارم کو

عزیزان کشتگان عشق را باید سپاس آورد 
یکی مهتابگون شمع چراغی بر مزارم کو


شیون فومنی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-3, | بازديد : 72

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی


سهیل سیب های زمین

به: بیژن جان نجدی (شاعر زلالی های هنوز)

در جگن زاران آفتاب
عروسکی
شناور بر حافظه ی آبهاست
عروسکی بلور آجین
ماهی رفتار
گیاهگونه
با دهانی پُر شکوفه
از غوغای بامدادی گنجشک
شبنم هر کجای بهاران
مهره ی گهواره ی اوست
علف را
نرم می ماند
رگانش
چشمانش
سهیل سیب های زمین است آیا؟
مشتهای معصومش
پیله ی توت زاران ابریشمین است
آیا
آرام می گیرد جهان
به گاهی که
چشم می بندد
آسمان را
دیر ماهیست
خورشید
بر حافظه ی آبها
شناور می راند
تا آن عروسک با کودکان زمینش
پهلو گیرد ...

 


شیون فومنی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-3, | بازديد : 176

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی


انزلی

 

جریان دارد رود
جریان دارد خون
سرخ و آبی
در تلاقی یک بامداد
آرامشی عمیق را
به دریا ریخته اند
انزلی
زیبائی اش را
باز می تاباند
در شرجی آئینه ای که
نگاه توست
قایق ها
آدم ها
واسکله ی لمیده به پهلو ...

 

شیون فومنی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-3, | بازديد : 89

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی


رباعی

جرعه ای از تو

برقی زد و تشنگی به باران پیوست
عشق از همه سو به جویباران پیوست

خورشید برآب جرعه ای از تو نوشت
دریا به شمار بی قراران پیوست

 

شیون فومنی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-3, | بازديد : 96

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

دوبیتی


از آن در شعر

سر شکم همچو آب روشن استی
غم ناشسته رویان با من استی

به دوش ناله دارم بار خاطر
از آن در شعر نامم شیون استی

 

شیون فومنی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-3, | بازديد : 76

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

از دم تکرار

هنوز در سفرِ گمشدن دیاری هست 
برای گوشه گرفتن کنار یاری هست

چو موجِ خسته اگر پای از رکاب کشی 
به قدرِ یک دو سه پهلو زدن کناری هست

همه هوایی کوهم مرا چه می بندید 
سزای صحبت دیوانگان دیاری هست

سیاه شد نفس خانه از دمِ تکرار 
برای تازه شدن طرف جویباری هست

اگرچه روزنه ای نیست شب پُر از سقف است 
پسِ نگاه ستاره امیدواری هست

به بویِ بستن ابریشمی به شاخه ی باد 
به روستای ستاره مزارداری هست

به پیش چشم تو با خویش می توان گفتن 
ملول کوچه ی آیینه ها غباری هست

چو شعر شیونیان شمع تیره روزانی 
بسوز و شکوه مکن این چه روزگاری هست

 


شیون فومنی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-3, | بازديد : 160

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

چونان انارم

بی ابرِچشمم آسمان اشکی ندارد 
من پاره پاره می شوم تا او ببارد

صحرای مِه آلود مهتابم که مجنون 
بر شانه های بید من سر می گذارد

چونان انارم میوه ی پاییزی غم 
دستان دلتنگی دلم را می فشارد

آیینه و من هر دو مأنوسیم لیکن 
چشمت مرا حیران تر از او می شمارد

نقشی نمی بندد خیالم جز تو ای عشق 
دنیای من رویای شیرینی ندارد

وقتی نگاهم می کنی انگار موجی 
این تشنه ماهی را به دریا می سپارد

ای کاش می شد دست خونگرم نوازش 
در خاکِ بغضم بذرِ اندوهی نکارد

شیون چنان رنگ فراموشی گرفتم 
غم هم اگر بیند مرا خاطر نیارد

 

شیون فومنی

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-3, | بازديد : 169

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 


امسال بهارم


امسال بهارم همه پاییز دگر بود 
پاییز که خوبست غم انگیز دگر بود

در هیچ دلی سوز مرا خوش ننشاندم 
این غمزده را با همه پرهیز دگر بود

گُل بی تو دِماغ چمنی تازه نمی کرد 
انگار پسِ پنجره پاییز دگر بود

چون باد من از غنچه دهانی نگذشتم 
بی پرده گُلِ بوسه ی تو چیز دگر بود

بزمی نتوانست بگیرد عطش از من 
این جام تهی آمده لبریز دگر بود

شورم همه شهناز و عراقم همه عشاق 
با باربدم ماتمِ شبدیزِ دگر بود

غم بر سر پا بود و به میدان صبوری 
دستم به گریبان گلاویز دگر بود

شمسم همه تنهایی و من رومی اندوه 
گیلانِ مصیبت زده تبریز دگر بود


شیون فومنی

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-3, | بازديد : 87

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1 آذر 1395 توسط سید مجتبی محمدی

دوباره آن عسلی روزگار


اگر تو آمده بودی بهار می آمد 
بهار با همه ی برگ و بار می آمد

گلوی زمزمه تَر می شد از ترانه ی رود 
تَرَنُّمی به لبِ جویبار می آمد

سپیده ای که پُر از پلکِ باز پنجره هاست 
به صبح آیینه ها بی غبار می آمد

به من که هیچ ... به چشم کبودِ منتظران 
سوادِ سایه ی آن تکسوار می آمد

شکوفه بود و شکفتن به بانگ نوشانوش 
دوباره آن عسلی روزگار می آمد

زمان به کامِ دلِ سرخوشان میان می بست 
زمانه با دل عاشق کنار می آمد

به شادیِ رخِ گُل جامه ی سیاه دگر 
کجا به چلچله ی سوگوار می آمد

پیاله وار شب و روزِ تردماغی را 
دل شکسته ی ما هم به کارمی آمد

به چادری که زمین از بهانه می گسترد 
نبات بارشِ توت از سه تار می آمد

درخت مصرع سبزی بلندبالا بود 
به شعرِ قُمریِ صحرا تبار می آمد

هِزار شاخه غزل چون انار گُل می کرد 
به هَمسُراییِ شیون هَزار می آمد

 

 

شیون فومنی

 

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-3, | بازديد : 95

صفحه قبل 1 صفحه بعد