تبلیغات اینترنتیclose
اشعار شیون فومنی-1
پیچک ( شیون فومنی )
شعر و ادب پارسی( سیداحمد میر فخری نژاد)




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ جمعه 28 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

غزل برنج

تا بدلخواه کبوتر سفره اندازد برنج 
کاش در باران اشکم قد برافرازد برنج

چنگ جنگل شد نسیم آهنگ تا در گوش دشت 
چشم انداز افق را نغمه پردازد برنج

در نی شالی اگر آواز بومی بشکند 
جیره خوار قریه را در شکوه اندازد برنج

خوشه در پستان حسرت خون ما را شیر کرد 
تا که شیرین قصه ای از غصه آغازد برنج

آسمان دشت پُر گرد است از پای نشاط 
تا به رهواری که صبر ماست می تازد برنج

گر بکار خصم آید گو که: در رویای سبز 
آنقدر ماند که رنگ آشنا بازد برنج

ور بکام دوست گردد گو: به شالیزار سرخ 
قطره قطره خون ما را نوش جان سازد برنج

ناز پرورد سرود شاعران شهر نیست 
برخود از شعری که ((شیون)) سر کند نازد برنج


شیون فومنی

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-1, | بازديد : 93

نوشته شده در تاريخ جمعه 28 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی

در کنار دیگران

دیدگانت خار در دل دارد امّا دیدنی است 
زخم غربت دیدگان از چشم صحرا دیدنی است

بی دهن چون غنچه می خندی به روی آفتاب 
فصل عطرافشانی باغ تماشا دیدنی است

اشک ما هرگز نمی آید به چشم اهل خاک 
گریه ی دریا پسند ماهیان نادیدنی است

پشت مژگان ترِ مهتاب می خواند خروس 
بامداد شسته از باران فردا دیدنی است

رنگ نپذیری اگر از طیف بازیگاه نور 
دیدنی نادیدنی نادیدنی ها دیدنی است

گونه ی گل آتشین شد چشم گلگشتی نماند 
چشم خوش بینی اگر می بود دنیا دیدنی است

آه ... ای خون رهائی در رگ زنجیریان 
نعره ی مستانِ از عشق تو رسوا دیدنی است

از دو سوی پل اگر یکروز روی آور شویم 
چشم بندیهای اشک شوق آنجا دیدنی است

جلوه کن ای ماه در ایوان دلهای خراب 
هم از این آئینه آن روی دل آرا دیدنی است

آب از تو پرتلاطم خاک از تو پر طنین 
از تو هر نقشی که می بندم به رویا دیدنی است

پچ پچی با ساحل خاموش دارد از تو موج 
می رسی در مقدمت آشوب دریا دیدنی است

من نه ققنوسم ولی گردِ سرت پرواز من 
با دو بال آتشین پروانه آسا دیدنی است

جویباری از سرشک آورده ام نازی برم 
سرکشی هایت ولی ای سرو بالا دیدنی است

خار حسرت می خورم از چشم خرما رنگ تو 
دست ما کوتاه و بر نخل تو خرما دیدنی است

با کسی جز با غمش شیون نمی جوشد دلم 
در کنار دیگران تنهائی ما دیدنی است


شیون فومنی

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-1, | بازديد : 98

نوشته شده در تاريخ جمعه 28 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

آری

با فرزند برومندم
حامد

**
برگِ یله
بر شاخه واری که
منم
پُر باد مباش
آنگونه که خیزران برگی
درتاراب
دشت از تو
پایکوب نشاطی نیست
برمی آیی
چون سواری
می نشینی
چون غباری
می گذری
چون باد ...
آری

 

 

شیون فومنی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-1, | بازديد : 177

نوشته شده در تاريخ جمعه 28 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی

رودبار ۶۹

 

رود
بی محتوای آبی عشق
کوه
بی خنده های کبک جنون
دشتهای شکسته باد به دست
بی علف
درّه های آتشگون.
بی که سنجد ترانه بار بلوغ
بی که بیدی تجسّمِ مجنون
اشک جوشیده از شکاف درون
آه ...در بیشه
سروِ ناموزون
زیر آوار هول همسر من
حامدم... آی... کاوه ام
دامون
خانه خواب غریبه در جنگل
سقف
تابوت کشتگان ستون
آنکم
دختر قصیده ی نذر
تازه تر شعر ضجه را
مضمون
بی تکان طناب
جامه ی صبر
بغض در چشمها
کفِ صابون
دردها
یکدهن کبودآواز
زخمها
کاسه گیر چشمه ی خون
در دهان من
آه...این اوقات
تلخ چون خونِ نارس زیتون

 


شیون فومنی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-1, | بازديد : 97

نوشته شده در تاريخ جمعه 28 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

رباعی

 

 

از دو شاخه انگشت

زخم دو هزار سالگی بر پشتش
بغض شب دیر ساله ای در مشتش

اِستاده در استوای فریاد زمین
خون می چکد از دو شاخه ی انگشتش

 


شیون فومنی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-1, | بازديد : 104

نوشته شده در تاريخ جمعه 28 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی

دوبیتی 

 


سبکباری

سبکباری تجرّد مشربم کرد
وداع آرزو لامذهبم کرد

صبور افتاده ی خاکم که خارا
خموشی را گدائی از لبم کرد

 

شیون فومنی 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-1, | بازديد : 86

نوشته شده در تاريخ جمعه 28 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی

باغ گلدوزی

پرنده در قفس تار و پود می خواند 
به شاخه ی نخی گل سرود می خواند

سرود دست نجیبی که در مه تصویر 
دو بال خسته اش از هم گشود می خواند

شکاف سینه سپارد به بخیه ی سوزن 
بنفش و آبی و سرخ و کبود می خواند

به درّه واره ی شب می زند پل آواز 
مرا به خلوت آنسوی رود می خواند

کنون که در رگ من خون کوتوالی نیست 
مرا به شوق کدامین صعود می خواند؟

خروس بی محلست این سپیده ی کاذب 
پرنده آه ... چرا دیر و زود می خواند

نه بال پرزدنی نی هوای پروازی 
همین کنار من از این حدود می خواند

پرنده خسته تر از من بباغ گلدوزی 
دریچه را به فراز و فرود می خواند

شراع زمزمه اش تیره چون پر زاغ است 
میان آتش سیگار و دود می خواند

بهار پرده نشین خانه زاد پائیز است 
پرنده در قفس تار و پود می خواند


شیون فومنی

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-1, | بازديد : 108

نوشته شده در تاريخ جمعه 28 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

از قول غزل

کهکشان سیرم و دارم سرِ پرواز دگر 
تا به خطی رسم از نقطه ی آغاز دگر

کاهی از کوه نیاید که به جولانگهِ باد 
شده ام ریگ روان را علم افراز دگر

شد گلو گیرِ قفس نغمه ام ای مرغ هوا 
به هوایی که شوم طعمه ی شهباز دگر

به تماشای خود از آینه رو گردانم 
در نگر همّتم از چشم نظر باز دگر

جز من ای عشق بلند آمده درگاه هنوز 
خاکبوس قدمت نیست سرانداز دگر

خالی ام همچو نی از ناله دم گرم تو کو؟ 
تا به لب آیدم از پرده ی دل راز دگر

جز به جبران زمینگیری خود چرخ نگشت 
آسمان دگری خواهم و پرواز دگر

گر موافق خورَدَم زخمه به ساز ملکوت 
هم به شور آورمت باز به شهناز دگر

نتراشیده سرآنگونه قلندر شده ام 
که به گیلانکده ام خواجه ی شیراز دگر

شیون این مایه که دم می زنی از قول غزل 
به ردیفت نرسد قافیه پرداز دگر ...


شیون فومنی

 



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-1, | بازديد : 202

نوشته شده در تاريخ جمعه 28 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی

 

خطی سزاوار تاریخ

خواهم شدن پاره خطّی تا امتدادم بماند 
خطّی که در بی نهایت خود را به خطّی رساند

خطّی که آبش گواراست در جاده ی شوسه ی کار 
خطّی که سوز عطش را در کارگرها نشاند

خطّی که دنباله دارست منظومه ای بی مدارست 
خطّی که از خود شما را بیرون تواند کشاند

خطّی که چون شهد گلهاست شیرین تر از طعم خرماست 
خطّی که چون شعرِ کندو زنبورش از بر تواند

خطّی که نقش آفرین است جغرافیای زمین است 
خطّی که همواره خود را از اهل دنیا بداند

خطّی ستیزنده راهی پوینده از تازه خواهی 
خطّی که بی انتهاتر از باد صحرا براند

خطّی به گویائی غم پنهان بچشمان خاموش 
خطّی به خوانائی خون خطی که خود را بخواند

خطّی که جادوی خاک است سحرِ سحرگاه تاک است 
خطّی که از جوش غیرت خون در رگ مادواند

خطّی که مردم شکار است برنامه ی روزگار است 
خطّی که ما را بخواند خطّی که من را براند

خطّی زلال آسمان رنگ پیدا به شفّافی اش سنگ 
خطّی که خیل کبوتر در آبی اش پر تکاند

خطّی هوا خورده از صبر آبشخور چشمه ی ابر 
خطّی که بذرِ شکر را در غوره زاران فشاند

خطّی بغایت صمیمی چون عاشقان قدیمی
خطّی سزاوار تاریخ چیزی که از من بماند

 

شیون فومنی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-1, | بازديد : 94

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 27 آبان 1395 توسط سید مجتبی محمدی

زیبا ترین حضوری از عشق در من ای دوست 
عشقی که آتشم زد در ماه بهمن ای دوست

راهم زدی و آهم در سینه ی شب افروخت 
گم شد ستاره من در روز روشن ای دوست

یکدم نمی توانم بی صحبت تو دم رد 
افکندی ام چو قمری طوقی به گردن ای دوست

جادوی آفتابی همخون دختر تاک 
پرکن پیاله ام را مردی بیفکن ای دوست

از چله ی کمان قد کمانی ما 
تیری توان نشاندن بر چشم دشمن ای دوست

می رانمت چو مهتاب بر موج آب دیده 
دارم در آرزویت دریا به دامن ای دوست

نی پایبند شهرم نی گوشه گیر صحرا 
زین بیشتر چه خواهی از جان شیون ای دوست

 


شیون فومنی



امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : اشعار شیون فومنی-1, | بازديد : 77

صفحه قبل 1 صفحه بعد